تبليغاتX
میکده ی زیست
قلبم به همین خوش که در این میکده ی زیست چیزی که مرا نیست ریا است و دو رنگی ست

شفا 

 

صاحب کمالی گفت: به سرزمین مغرب طبیبی را دیدم که مریضان

 

 در پیش رو,درمانشان را وصف همی گفت: پیش رفتم و گفتم,خدایت بیامرزد

 

مرا نیز درمان کن. ساعتی درمن نگریست و سپس گفت:عرق فقر وبرگ

 

بردباری را با هلیله ی فروتنی گرد کن و همه را در ظرف یقین بگذار و آب

 

خشیت در آن ریز و آتش غم زیرش روشن کن. سپس با صافی مراقبت

 

درجام رضایش  بپالای.

 

 پس از آن به آب زهد مزمزه کن و خود را ار آزو طمع

 

محفوظ بدار. انشاء ا... خداوند شفایت دهد.

 

نوشته شده توسط موج دریا در ساعت 9:8 قبل از ظهر | لینک  | 

«عرش و فرش»

 

بر روی خاک برای خود گنجها نیندوزید...

 

جایی که کرم و خاک آن را تباه سازد...

 

بلکه گنجها را برای خود در آسمان  بیند وزید...

 

نوشته شده توسط موج دریا در ساعت 0:9 قبل از ظهر | لینک  | 

 

یاس

تو که اینجا هستی

بغض در حنجره ام می میرد

پس چرا گریه کنم؟

تو که اینجا هستی

به روی پنجر ه ام صد گل یاس

می شکوفندبه شادی وبه ناز

همه ی کفترکان از لب بام

می شوند دور از افسانه ی باز!

تو که اینجا هستی

آسمان ابری نیست

به دلم دردی نیست

باغ دل سبز و پر ازعشق و امید

نگرانی زغم زردی نیست!

تو که اینجا هستی

دیگر آن گوشه ی تاریک حیاط

زانوی خسته ی من

بستر اشک غم و دوری نیست

خنده ام زوری نیست

تو که اینجا هستی

دیگر آن خلوت غمگین اتاق

خالی از شمع وگل و نوری نیست

شب همه مهتابی ست!

هیچ شب کوری نیست

باش اینجا که دگر

مستی ام را غم مخموری نیست...

             سروده ی حمید رفیعی(بندر انزلی)

                    و حرف دل موج دریا...

 

نوشته شده توسط موج دریا در ساعت 11:21 بعد از ظهر | لینک  |