شفا
صاحب کمالی گفت: به سرزمین مغرب طبیبی را دیدم که مریضان
در پیش رو,درمانشان را وصف همی گفت: پیش رفتم و گفتم,خدایت بیامرزد
مرا نیز درمان کن. ساعتی درمن نگریست و سپس گفت:عرق فقر وبرگ
بردباری را با هلیله ی فروتنی گرد کن و همه را در ظرف یقین بگذار و آب
خشیت در آن ریز و آتش غم زیرش روشن کن. سپس با صافی مراقبت
درجام رضایش بپالای.
پس از آن به آب زهد مزمزه کن و خود را ار آزو طمع
محفوظ بدار. انشاء ا... خداوند شفایت دهد.
«عرش و فرش»
بر روی خاک برای خود گنجها نیندوزید...
جایی که کرم و خاک آن را تباه سازد...
بلکه گنجها را برای خود در آسمان بیند وزید...

یاس
تو که اینجا هستی
بغض در حنجره ام می میرد
پس چرا گریه کنم؟
تو که اینجا هستی
به روی پنجر ه ام صد گل یاس
می شکوفندبه شادی وبه ناز
همه ی کفترکان از لب بام
می شوند دور از افسانه ی باز!
تو که اینجا هستی
آسمان ابری نیست
به دلم دردی نیست
باغ دل سبز و پر ازعشق و امید
نگرانی زغم زردی نیست!
تو که اینجا هستی
دیگر آن گوشه ی تاریک حیاط
زانوی خسته ی من
بستر اشک غم و دوری نیست
خنده ام زوری نیست
تو که اینجا هستی
دیگر آن خلوت غمگین اتاق
خالی از شمع وگل و نوری نیست
شب همه مهتابی ست!
هیچ شب کوری نیست
باش اینجا که دگر
مستی ام را غم مخموری نیست...
سروده ی حمید رفیعی(بندر انزلی)
و حرف دل موج دریا...
