در قصه های کودکان شاهزاده خانم ها با بوسیدن
یک قورباغه او را به شاهزاده ای زیبا تبدیل
می کنند ودر زندگی حقیقی شاهزاده خانم ها
شاهزاده ها را می بو سند وآنها تبدیل به قورباغه می شوند...

خانم گفتیم قورباغه! نگفتیم شیر !!! خطرناکه ول کن جون ما
کاش می توانستم نفهمم و خوشبخت باشم

اساسا ، خوشبختی فرزند نامشروع حماقت است.
همه کسانی که در جست و جوی خوشبخت بودن هستند
بیخود تلاشی در بیرون از خویش نکنند
اگر بتوانند " نفهمند" می توانند " خوشبخت " باشند.
علی شریعتی
حال دل با تو گفتنم هوس است

قاصدکم...
قاصدکم... کجایی تا بدانی این زبان دل.. گشوده شده
تا امشب برایت نغمه ای ساز کند...قصه ای باز کند...
شرح این عاشقی فاش کند...
میدونی چرا قاصدکم شدی!؟...میدونی چرا قاصدک صدایت کردم!؟...
آره تنهاترینم...آره نایابترینم... بهت میگم...
تو اون قاصدکی هستی که وقتی پا به این باغ گذاشتم...
وقتی چمنهای باغ پاهامونوازش کرد... وقتی خارو خسش نیشم زد...
وقتی خسته بودم از درد... وقتی مست عطر گلهاش شدم...
وقتی تکیه زدم بر درختی که از سنگینی دلم خم شده بود...
وقتی همنشینم یآس شد...وقتی که از بی مهری دستانم یخ زده بود...
حضور سبزت... چشمانم را خیره به خود کرد!
نرم و رویائی آمدی روی شانه ام نشستی...
نرم نرمک .... رقص رقصان... در برابرم...
تو دلربائی کردی
من "درد دل" گفتم
تو گوش جان داشتی
من شوق یار...
آمدی به میان دستانم که بدنبالت رو به آسمان کشیده بود... بغض کردم ...
درد گفتم....
اشک ریختم...
و آنگاه تو با حربه های باد... با آیه های شاد... در جسم مرده ام ...
صبح دمیدی...
دویدم مثل دختر بچه ای با شوق در پی تو... هر لحظه با تو پرواز کردم...
در حیطه ی باغ خودمان...در کنار آبشاری از نوازش ها...
کلبه ای ساختیم از "دل سپردن ها"...
قاصدکم... عزیزم...
نمی دونم چه شد!
یه روز که به باغ اومدم فهمیدم تو از دیار زمین نیستی...
فهمیدم تو اونقدر آسمونی هستی که لمس تن تو با دستهای زمینی من
آزرده ات می کنه...
فهمیدم نمی تونم ترا از شوق در آغوش بفشارم...
فهمیدم نه میشه بهت نزدیک بشم. نه میشه رهات کنم...
فهمیدم نه می تونم بهت بگم بمون. نه می تونم بگم برو...
فهمیدم در خلوتم پیدایی... و از نگاهم دور...
فهمیدم تو باید با خدا باشی که پاک و بی ریا هستی...
فهمیدم تو اون شهزاده ی عشقی که ریشه داری در آسمان خیالم...
فهمیدم تو همونی هستی که وقتی تو باغ میدیدمت...
شوق دیدنت صورتم را گلگون
میکرد...و ضربان قلبم بهم می گفت: باز هم آسمونی اومد!
همون قاصدک که هیچ صدایی نداره...
همون قاصدک که هیچ کس چشمان مهربانش را نیافته...
همون قاصدک که رنگارنگ نیست... ساده نیست...
همون قاصدک که کابوس و برات زندونی کرده ..
خواب بد رو ازت گرفته...
همون قاصدک که شعر و غزل میگه تا تو رو روی شاه پر ابرها ببره...
همون قاصدک که عطرش پیچیده تو لحظه هات...
همون قاصدک که عاشقت کرده...
قاصدک... یعنی من عاشق شدم؟
تو بهم بگو..باشه؟
و حالا در این باغ که قدم می گذارم با اشتهای زندگی کردن...( با آنکه
میدانم باید از این باغ دل بکنم و قاصدک به یه باغ دیگه باید بره)
سبدی پر از ریحانه به شانه می آویزم..
دست و رویم را در چشمه می شویم..
وتو همچنان مثل نور طلائی اعجاز!!! از سر تا به پایم را میبوسی....
می چرخم... تو مرا بدنبال خود می رقصانی
وخنده هایم را با جان و دل میخری...
تازه میشوم...
تو آرام از من دور میشوی
دلداریم میدهی که باز بر میگردی...
ومن با چشمان تر اما با دل شاد برایت دست تکان می دهم
ترا میسپارم به مهتاب وبا آرزوی دوباره دیدارت مستانه از باغ می روم...
میروم...
خوب من... مهربانم...
امشب دلتنگیم مرا به باغ آورد...تو نبودی
کاش قاصدک خود این عشق را به من بشناساند...
نمی دانم چطورشعری بلند برای پیچش عشق قاصدک بسرایم...
شعری با ترجیع بند نگاه ژرف قاصدک...
و قافیه وزین مژگان قاصدک...
بر سطر سطر صفحه ی دل...

سلام خدمت دوستان عزیزم
این پست را اختصاص دادم برای جواب دادن به آقای بردستانی عزیز
ایشون خواسته بودند که بدانند منظورم از درج مطلب پست قبلی چه
بوده؟...
خدمت این دوست عزیز ودوستان دیگر عرض کنم که
جوابی که بدم همان مطلبیست که همه ی ما میدونیم
اما بد نیست هم برای خودم و هم برای شما متذکر بشم
آنانی که می بخشند' فقط گذشت از بدیهای دیگران نیست!
ثروتی در دل دارند که آن را به همه هدیه می کنندومی بخشند
بله... من نوازش خدا را...لبخندش را... ترنم صدایش را...
از بخشش های بی ریا ی دریا دلی حس کردم..دیدم...شنیدم
فقر وثروت در دل است نه در متعلقات برونی و صوری..
ما مالک چیزی نیستیم.چون به جهان پا گذاشتیم چیزی با خود
نیاوردیم و موقع رفتن هم چیزی با خود نخواهیم برد جز آنچه
که داریم و خواهیم برد از طرف خداوند داده شده است...
از اینرو خود مالک چیزی نیستیم واین فقر یعنی بی نیازی
از همه چیز که خود بالاترین تروتهاست...
پس میتوان ثروتمند بود!!! میتوان این ثروت را بخشید
همانطور که خدا مهرو محبت خود را به همه ی مردم و
همه ی چیزها ارزانی میدارد... خداوند موش' گربه'
سگ' الاغ' خوک' گنهکار' مقدس' احمق' دانشمند و همه
همه را دوست میدارد زیباترین و زشت ترین را...
وآنانی که می بخشند
صرف نظر از اینکه چه کسی هستیم. آن عشق و مهر و
لطف و عنایت بدون قیدو شرط را به ما می بخشند و
اینجاست که سرشار از " عشق کیهانی" که ویژه خداست
میشویم...
آنانی که می بخشند... حتی از طریق فکر خود هم نمی گذارند
هیچ چیز صدمه ببیند و تحت درد و رنج قرار گیرد...
باور کنید که امکان پرورش این چنین زندگی وجود دارد
با خودمان تجدید بیعت کنیم که زندگی سرشار از عشق
بخشش و ایثار داشته باشیم(دیگران را در الویت قرار دادن همواره
برای انسانهای نیک نفس و خیر اندیش' نشاط آور و
شادی بخش است)
و این همه چیز را درست خواهد کرد...
موخره: مراتب شرمندگیم را اعلام میکنم اگر که خیلی
جواب این سوال طولانی و خسته کننده شد(موج دریا)

آنانی که می بخشند و در عطای خود معنایی برای درد و شکنجه نمی یابند .
اینان در جستجوی هیچ نوعنشاطی نیستند و حتی به فکر نشر مناقب و
فضایل خود نمی افتند .
اینان آنچه را که دارند می بخشند ، مانند
گلها و ریحانها که بوی عطرآگین خود را در چمنزارها و جلگه ها پخش می کنند
خدای بزرگ با دست این افراد سخن می گوید و
از میان دیدگان این اشخاص به زمین لبخند می زند .
جبران خلیل جبران
![]()
گیتی همواره در حال زایش است
و پویشی آرام در همه گونه های آن
در حال پیدایش است .
اُرد بزرگ
