تبليغاتX
میکده ی زیست
قلبم به همین خوش که در این میکده ی زیست چیزی که مرا نیست ریا است و دو رنگی ست

 

حتی

وقتی دست هایت را در میان دست هایم می فشارم

احساس می کنم

که همچنان تنهایم!

وقتی در عبور مرارت بار ثانیه ها

پناه جان آسوده ایی نیستی

 

وقتی در سرگردانی بی مرز هدف،

 

گامهای پریشانم را یاری نمی دهی

 

وقتی در سکوت ملال انگیز شبم،

 

تو هم سکوت می کنی.

 

وقتی می بینم سایه هامان هیچوقت به هم نمی رسد

 

با خود می گویم:

 

تو مدام به آیینه نظر داری

 

و وقتی چشمهایت مرا نگاه می کند

 

شاید دیگری را می بیند.

 

تو یا همیشه با خودی ،

 

یا همیشه بی من

 

ومن چه بیهوده دست هایت را می فشارم

 

احساس می کنم

 

سخت تنهایم...

 

                 سروده ی حمید رفیعی 

 

 

 

نوشته شده توسط موج دریا در ساعت 11:29 بعد از ظهر | لینک  | 

 

گروهی دریای زیبای حقیقت را به درون خود نهان دارند

 و زلال آنرا در پیاله کوچک کلام نمی کنند !

به گرمای مهربان سینه ی آنان باشد که جان به سکوتی موزون ماوی گزیند .

                                     جبران خلیل جبران

 

نوشته شده توسط موج دریا در ساعت 11:8 بعد از ظهر | لینک  | 

 

جسدهای «من»

کجا هستم؟!...

این بالا چه می کنم؟!...

بی خبر از ذات آدم، بی خبر از ذاتِ « من»،

نشسته ام بر تلی از جسد های «من»، زانو در بغل، سر بر زانو

چشمانِ خیس، هراسان،

چشمانِ سوال! ...

جسد، من! قاتل ، من!

من کشتم! چه بی رحمانه کشتم! به ضرب دشنه ایی کشتم!

«من ها » مرده اند، هر بار با دشنه ای از جنس خبیث نفس بی ایمان

من کشتم، و مهر ازلیِ « او» تازه ام کرد

دگر بار کشتم...«او»، دگر بار تازه ام کرد... و...

حالا جسد ها یم روی هم انباشته شدند.

در اوج جنایت هستم...

 به من می گفت ارباب خبیث من،

برو با ناکسان همدم باش

برو صدها جنایت کن

برو در جمع نجیبان، اما در خواب هاشان خیانت کن،

برو تا بلندی ها، تا بلندی های ستم!

ستم به وجودِ «من»

هر چه می پنداشتم آن نبود...

قفس بود، خفگی بود، رنگها خاکستری بود، شقاوت بود،

 گیجی بود، پوچی بود...

کنون، نگاهم به زمینِ بندگی.. به پاکی خاک.. به آبیِ آب

خواهم بر افتم بر زمین..

پیشانی بر خاک پاک نهم، چنگ زنم برذره های بی شرر خاک

تا رها شوم از بند اسارتِ مستی ها ، پستی ها، زشتی ها..

نازنینم...نگارم... دستم بگیر در این خلوت شب،

تا به ضرب دشنه ایی از جنس ایمان

کشته شود ارباب خبیث من...

دستانم سرد، پاهایم لرزان، چشمانم، مرطوب و هراسان

نگارا .. نازنینا ..

 دستم گیر تا ز بلندی جسد های «من» هایم،

تسلیم محض عشق و پاکی شوم...

این «من» است، که با مهر ازلی زنده است

او فرصت داد «من» دست از ستم به «من» بردارد.

کنون در خویش میلادی دگر دارم...

 

موج دریا/سحر گاه هیجدهم اردیبهشت 87

 

نوشته شده توسط موج دریا در ساعت 10:18 بعد از ظهر | لینک  | 

«نام یک معلم سختگیر و دوست داشتنی»

یادته تو زندگیت هروقت افتادی کله پا شدی

کی دستت و گرفت؟!

کی  راه درست نشونت داد؟!

من یادمه

«تجربه»

تجربه  معلم سختگیری است .

او اول امتحان میکند و بعد درس می دهد .

                                      

نوشته شده توسط موج دریا در ساعت 5:55 بعد از ظهر | لینک  | 

 

گله مند نیستم

 

و از نگاه ماه

 

ـ که جای خالی تو را

 

در قاب پنجره ام نشانم می دهد،ـ

 

شکوه ای ندارم!

 

فقط وقتی باران

 

بدون حضور تو می بارد

 

گریه ام می گیرد

 

و یا وقتی باد

 

بوی تو را در خاطره ام می پراکند،

 

غمگین می شوم

 

ولی گله مند نیستم!

 

من، خود م

 

در لحظه ی ریزش برگ ها،

 

باور کرده بودم

 

که

میان کوچیدن از تو

 

تا رسیدن به خودم،

 

ــ راهی دشوار در پیش خواهم داشت.

 

سروده ی حمید رفیعی و حرف دل موج دریا...

 

نوشته شده توسط موج دریا در ساعت 10:22 بعد از ظهر | لینک  |