
_ با محمد کو چولو گرم حرف زدن بودم.البته بيشتر اون برام حرف می زد
يه چيزهايي تعريف می کرد که شبيه به داستان های تخيلی وعجيب بود
بدون مکث همينطور ادامه می داد وبا هيجان تعريف می کرد...
ازش پرسيدم:محمد...اين داستان ها را کی برات تعريف کرده؟!! با ادای
بچه گانه اش گفت:هيچکس!!...اينها همش روياهای منه...
من که مجذوب حرفاش شده بودم گفتم: وای چه رويای قشنگي!
آخه رويا اينقدر زيبا؟!!!
بازم با يه ژستی که سر شار از پاکي کودکانه اش بود گفت:مي دوني چرا
اينقدر قشنگه؟!!!...
_آخه من هيچوقت دروغ نميگم... راستگوها روياهاشون قشنگه....
!!! خدای من... محمد کوچولو چه مي گفت؟! اون خيالات ناز و قشنگش
که مثل آب چشمه بکر بود و شفاف، فقط مي تونست از نهاد يه دل پاک
بجوشه...
ای که پشت ديوار بلند تنی
گر که خواهی زين حصار برهی
دل و جان را همه خادم جانان کن
کنون به بهشت برينش پرواز کن
23خرداد87

مرد شریف بود
پدر بود
همه عشق بود
کودکش می خواند:
بابا آب داد ... بابا نان داد...
وه چه بی رحمانه آمدند غارتگران
ربودند آب را
ربودند نان را
ربودند همه شرف را، همه عشق را
مرد خود را کشت!!!
دیگر تاب نگاه بی رنگ بانویش را نداشت
دیگر تاب ناله های کودک گر سنه اش را نداشت
کلاغان سیاه این اقلیم
فقر را تقدیمش کردن
بردند همه نانش را
همه عشقش را
همه شرفش را
کبوتر های سپید شادمانی
پس کجایید؟!!
20 خرداد 87(موج دریا)
.jpg)
«نماز عشق ترتیبی ندارد چرا که با نخستین سر بر خاک گذاردن ،
دیگر برخواستنی نیست...»
« اُرد بزرگ»
« همدم تنهایی»

چشمانم را می بندم
چشم دل می گشايم
چه می بينم؟!
همه شور، همه عشق، همه او
هم او که؛ زغم برگی زرد سراپا اندوه
هم او که؛ ز گلی بشکفته خوشحال
هم او که؛ هم صدا می شود با بينوا
_دلش
هم او که؛ می نوازد قطعه ی بندگی اش،
هم او که؛ رسيداين موهبت ز ميراث فطرتش.
تو خيال می کنی او بی غم است؟!
که ز محنت و درد خاليست؟!
ببين!
رقصِ باله انگشتانش، به روی تارهای سازش...
با چشمانِ زلال پر زمهر
رو به ديوارِپر زنقشِ غزل
زمزمه ی دل بر لبش، با لهجه ی تنهايي اش...
می شکند خلوت سرايش.
غصه اش می سوزد_ شب همه می ميرد
_سايه می ميرد.
گيرد قدح شراب مستی اش
رود سوی ميکده ی بند گی اش
نوای سازش؛ شد همه ترانه،
شد همه نيايش، شد همه عشق،
شوری شد، نوری شد.
کنون قطعه ی روح نوازش
شد مرهم دل ريشش!
خوش بسوز، ای غمش و شادش کن
او خود مجنون است، ليک؛
ليلی صفت همه جانش کن!!!
سحر گاه 5 خرداد (87)

_سری به موزه ی آبگینه می زنیم که در همان نز دیکی
کتابخانه ی ملی ست.آنجا ده هزار سال تاریخ، برق می زند.
این کوزه ی بلور را نگاه کن! شاید عاشقی آن را برای معشوقی
ساخته باشد.اینهمه ظرافت، تنها از دستهای خوب یک عاشق
می تواند به خمیر داغ شیشه منتقل شود_ با یاد دوست.
_این اشکدان ها را نگاه کن! می گویند، آنوقت ها، اگر عاشقی
به سفر می رفت،محبوب او ، گریه های فراق را چکه چکه در
این اشکدان ها می ریخت تا به هنگام باز آمدن دوست،
به او بنماید که تا چه حد از دوری اش در عذاب بوده است.
مادر بزرگم می گفت: خیلی ها آب نمک را به جای اشک در این
بلورهای خلوص می ریختند و پیش روی مرد خسته ی از سفر
باز گشته می گذاشتند.
_مهم نیست. همیشه شبه عشق در کنار عشق بوده است
شبه صداقت در کنار صداقت؛
اما هرگز از رونق بازار عشق وصداقت چیزی کاسته نشده است.
تو عاشق صادق باش و بمان، دنیا را به حال خود بگذار!!!
_و دنیا را هم به جانب خلوص و عشق بران!!! این درست است.
آه... بیا این گردن بند بلور رنگین کمانی را نگاه کن!...
چه لحظه ی شفافی بوده است آن لحظه یی که این گردن بند را
دوستی به گردن محبوب خویش انداخته است.
_ می دانی که دست نامحرم نباید به گردن آن محبوب بخورد؟
_می دانم...مرد سوار، دخترک پیاده.
_دخترک! این گردن بند را بگیر و نگاهش دار، تا اگر از این نبرد
باز نگشتم، دست کم، گاهی ، به یاد مردی که سخت
خاطرات را می خواست بیفتی.
_ ممنونم آقا! تا دم مر گ نگهش می دارم آقا!
_آهای دختر! این گردن بند بلور تراش خورده را از کجا آورده ایی؟
_دوستی به من هدیه داد پدر!
_آن دوست مرد بود؟
_البته پدر!
_و تو بی اجازه ی من از دست مردی ، هدیه یی گرفته ای؟
_ از شما، پدر، اگر اجازه می گرفتم، اجازه می دادی؟
_هرگز... هرگز...آن مرد را هم به خاک سیاه می انداختم.
_رفت تا با دشمنان وطن بجنگد و سر مبارکش بر خاک سیاه بیفتد.
زحمتت را کم کرد، پدر!
گزیده ای از عاشقانه های آرام(نادر ابراهیمی)
شب تولد

آدم بزرگهایی هستند که ایامی از سال راکودکانه،
سبکبال وشادمانه هستندو
خودرا غرق در رویای بچه گانه می بینند.
لطیف ترین وشادترین لحظات را
در خودوباخود طی می کنند.
ودر بیرون از خود،ازسکوتِ آدم بزرگها؛محزون!
بله چنین روزی سالروز تولداست.
امّا به راستی این چه حسی ست؟!
که در این روز کوچولو می شویم؟!
که گاهی مثل بچه ها اَدا در می آوریم و
از ته دل می خندیم؟!
که همانند کودک نشاط می یابیم به کمترین؟!
که شوقی نا شناخته تمام وجود را می گیرد؟!
بله یه حس واقعی...
هدیه ای از جانب پروردگار...
بهترین و با ارزش ترین هدیه"حس پاکیِ کودکانه"
نیرویی جان می گیرد و موجی برمی انگیزد که؛
نازنینم،تو تازه شدی... نوشدی...
وجودت پاکی کودکانه از سر گرفته...
استقبال کن از تازگی... نو شو!
کهنگی وآدم بزرگی را دور بریز .
وآدم های بزرگی هستند که روز تولد یا شب تولد ندارند
و فقط به روز تولد خود بسنده نمی کنند.
آنان هر روز از آمدن خود شاد هستند ...
امیدوارم تو هم (موج دریا)از همان آدم های بزرگ باشی
نه آدم بزرگ!!!!!
شب تولد تو همه ی شب هاست...
سوم خرداد 87/ موج دریا
