
ماهی دلم دریا می خواد...
بازی با امواج می خواد...
شوق دیار مروارید می خواد...
صدای باد و بارون می خواد...
صدای کاکایی ها رو می خواد...
آخه زندونی شده!
زندونی قرار ها شد
زندونی پیمان ها شد
زندونی قانون شد
زندونش کوه داره... جنگل سر سبز داره... آب داره...
ـ دو تا گل خوشگل داره... چراغونیه دیوارهاش... نگهبان غبار آلودداره
اما نفس نیست... صدای خوش نیست...راه نیست... کلام نیست...
ماهی دلم رهایی می خواد
نمی خواد این زندون زیبا را
نمی خواد این تئاتر زیبا را
نمی خواد این نقاب های شادی را
نمی خواد شب و روز بی کلام را
چقدر خوب بود می توانستن با هم حرف بزنن
این عین راه رفتن رو شن های ساحله که
ریه های عشق رو آبی روشن می کنه
آخه میگن:«عشق بی حرف
به جان کندن می افته..»
این عین راه رفتن در کوهستان های دور
نگاهش رو تازه می کنه
این عین بازی با امواج دریاست
مثل پریدن رو پرهای موج...
که پُر از تب و تابش می کنه...
ای دلکم ..ای ماهی کوچولوی بی قرار...
گلایه نکن
آرام بگیر تو زندونت...
اونجا صیادی نیست
اونجا تورهای سیاه بی رحم نیست
اونجا هیچکی فکر صید ماهی نیست...
دلکم!
در افق های آبی زرین
سپیده دم دارد می دمد
تا رقص سپید امواج
ـ بر متن طلایی غروب
من نخستین صدای موسیقی آبی دریا را میشنوم!
بزودی هر آنچه که در مرگ بوده است
هر آنچه که بی نفس..بی صدا بوده
رنگ می گیرد..به زندگی و بیداری می رسد...
این را «دوست» گفته است...
به یقین «دوست»را باور کن...

گوش کن:
امشب صدای ستایش
فرشتگان
در
زمین وآسمان خواهد پیچید...
ولادت حضرت علی(ع) و روز پدر گرامی باد

خویشتن و مردم را هنگامی می شناسی ، که تنها شوی.
اُرد بزرگ

تجزیه و تحلیل اندوهم برایم عادت شده...
حس میکنم اکنون به این نوشتن ها وابسته شده ام.
وامیدوارم این دلیل بر بیهودگی ام نباشد...
نوشتن را نه از بیکاری و تن آسانی بلکه گاه از فرط اندوه
و گاه از فرط سعادت آغاز کرده ام...
کاش این نوشتن ها مرا از پیچیدگی اندوه برهاند...
تا بتوانم سعادت را بیابم...
آیا ممکن است از این نوشتن ها برای دیدن خود استفاده کنم؟!!!
و چه بد که عادت نکرده ام تا سعادتم را تجزیه و تحلیل کنم...
و چه خطرناک که عادت کرده ام اندوهم را تجزیه و تحلیل کنم...

گاه وقتی که دلتنگ میشم...
گاه که خسته ام از زشتیها
گاه که امیدم به سفیدی کمرنگ میشه
تنها سفر به داد دل می رسد وبس...
میدانم که در دل میگی: ای بابا دلت خوشه!
همه که امکان سفر ندارند!
اما سفر انواعی دارد
ـسفر با وسیله نقلیه به هر کجای دنیا
ـ سفر ذهن به جاده های ناب خیال
ـسفر روح به جهانی دیگر
گاه که در امتداد جاده به مناظر اطراف نگاه میکنم
چه کویری .. چه سر سبز
چه کوهستانی.. جه جنگلی...
چه ساحل دریا داشته باشه چه بیابانی
مرا با خود میبرد به درون زیباییش
برای هر تصویرش قصه ای سازم
پر ز عطر و آهنگین...
سفر ذهن همراهم میشود
کوه بازیچه ام میشود.. موج دریا را از پی خود می دوانم...
هم پا میشوم با رقص برگهای درختان
در جنگلش گم میشوم با پرنده ی هفت رنگ خوش آواز
با خیالی خوش... چمن های بکر دشتهای سر سبزش
می نوازد پاهای برهنه ام
سوار بر کجاوه ای از کویرش
می بینم رد پای آسمان را در حریم خاکش..
ـسفر ذهن میبرد مرا رو شاه پر ابرها...با قاصدکم...
با آرزوهام....با داشتن همه نداشته هام...
کسی چه میداند؟!!! شاید پیوند خورد به حقیقت
که بهار دیگر هم
دوباره خواهد رُست.
ـ سفر روح... بی همتا ترین سفر
زیبا ترین سفر... ناب ترین سفر
شاید گمان این باشد که گناهکار زیبا نداندش..
اما بسیارند و از جمله من
که زیبایش دانیم..
پرده ها افتد و بیند چشم همه جمال را همه زیبایی را...
عظمت جلال عدل مهربانی و حکمت و قدرت و نظم و..و..و.. معبود را
ای انسان مگو از غم.. مگو از درد...مگو از زشت... مگو از ظلمت...
که خود کرده ای
که خود ساخته ای
که زندگی زیباست
بیا و زیبا باش
بیا و زیبا باش.

