-
دانشمندی در حال آموختن دانش بدیگران چشم تنگی میکرد.وی را گفتند:خواهی مرد و دانش تو با تو در گور شود. گفت: این حال را بیش از آن دوست دارم که دانش را به نا اهل بسپارم...
-
از سخنان سرور اوصیاء ـ هر سخنی که از ذکر خدا خالی بود باطل است. و هر سکوتی که خالی از اندیشه بود خطا است و هر نگاهی که در آن اعتباری نبود نارواست...
-
نیز فرمود: خندانی که بگناه خویش اقرار دارد نیک تر از گریانی است که با تکیه به خداوند از خشم او نیندیشد...
-
انوشیروان هنکامی که سیر نگشته بود از غذا دست می کشید و می گفت: آنچه را که خوش داریم رها می کنیم تا گرفتار آنچه نا خوش می داریم نشویم...
-
حکیمی گفت: هر که را دیدم وی را نیک تر از خود پنداشتم چرا که حال خویش به یقین می دانم اما از او به شک اندرم...
-
حکیمی کسی را گفت: خواهی که بر مردمان بد پیروز شوی؟ کفت: بلی. گفت: پیروز نخواهی شد!!! مگر آنکه بدتر از آن ها شوی...
-
فیثاغورث را کفتند: کدام کس از دشمنی مردم به سلامت ماند؟ گفت: آن کس که خیر و شر از او سر نزند. گفتند: چگونه؟ گفت: از آن رو که اگر خیر از او سر زند شروران با وی دشمنی کنند و اگر شر از او سر زند اخیار به دشمنی با او بر خیزند...
-
یکی از حکیمان گفت: بنده از آن گاه به خداوند نزدیکتر است که چیزی از او خواهد وآن گاه به خلق خدا نزدیکتر که از ایشان چیزی نخواهد...
-
بزرگی می گفت: اگر گناهان را بویی بودی کسی همنشینی دیگری نمی توانست شد..
-
از سخنان افلاطون: آن کس که هنگام خشنودی از تو ترا به آن زیبایی که در تو نیست مدح گوید هنگام خشم بر تو ترا به قبیحی که در تو نیست نکوهش خواهد کرد..

زیبایی گفتگو با خدا ناشی از رابطه ای حیرت انگیز میان ضعف بشر و قدرت عشق خداست... عشقی که با طبیعت ما منافات ندارد. این گفتگو نشان می دهد که اگر ما از نا شکری.. جهالت..قصور..سنگدلی و تزلزل خودمان آگاه نیستیم.. او آگاه است و گمان میکنم دانستن این امر در انسان احساس آرامش به وجود می آورد...
خواب دیدم
در خواب با خدا گفتگویی داشتم
خدا گفت:
پس می خواهی
با من گفتگو کنی؟
گفتم: اگر وقت داشته باشید.
خدا لبخند زد...
وقت من ابدی است...
چه سئوالاتی در ذهن داری که
می خواهی از من بپرسی؟
گفتم: چه چیز بیش از همه
شما را در مورد انسان
متعجب می کند؟
خدا پاسخ داد...
این که آنها از بودن در
دوران کودکی ملول می شوند.
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و
بعد حسرت دوران کودکی را می خورند...
این که سلامت شان را صرف به دست آوردن پول می کنند
و بعد پول شان را خرج حفظ سلامتی می کنند...
این که با نگرانی نسبت
به آینده
زمان حال فراموش شان می شود...
آنچنان که دیگر نه در
آینده زندگی می کنند
و نه در حال..
این که چنان زندگی می کنند
که گویی هرگز نخواهند مرد
و چنان می میرند که گویی
هرگز زنده نبوده اند...
![]()
خداوند دست های
مرا در دست گرفت...
و مدتی هر دو ساکت
ماندیم...
بعد پرسیدم...
به عنوان خالق انسان ها
می خواهید آنها چه درس هایی از
زندگی را یاد بگیرند؟
خدا با لبخند پاسخ داد...
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن
خود کرد
اما می توان محبوب دیگران شد.
یاد بگیرند که خوب نیست
خود را با دیگران مقایسه کنند.
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که
دارائی بیشتری دارد
بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد.
یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم
زخمی عمیق در دل کسانی که دو ست شان داریم
ایجاد کنیم و
سال ها وقت لازم خواهد بود تا
آن زخم التیام یابد.
با بخشیدن بخشش یاد بگیرند.
یاد بگیرند کسانی هستند که
آنها را عمیقا دوست دارند...
اما بلد نیستند احساس شان
را ابراز کنند یا نشان دهند.
یاد بگیرند که می شود
دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و
آن را متفاوت ببینند.
یاد بگیرند که همیشه
کافی نیست دیگران آنها را ببخشند
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.
و یاد بگیرند که
من این جا هستم...
همیشه...
«ریتا استریکلند»

