تبليغاتX
میکده ی زیست
قلبم به همین خوش که در این میکده ی زیست چیزی که مرا نیست ریا است و دو رنگی ست

دیروز قرار گل گشت و کوهنوردی با دوستام داشتم.قرار بود وقتی کمی از راه را طی کردیم محلی سر سبز و خلوت پیدا کنیم تا با صدای قشنگ برگهای درختان و رودخانه و پرنده ها  مراقبه داشته باشیم همراه با تمرینات بدنی یو گا.

توی اون فضا شاید لحظاتی ناب و زیبا رو تجربه میکردیم ... هیچی .. هیچی نبود. نه دردی ـ نه گله ای ـ نه دروغی ـ نه فخری ـ نه نفرتی ـ هر چه که بود  صفا بود و عشق...خود بودیم و خلوت خود... از مراقبه خارج شدیم و یه دایره زدیم و نشستیم .بعد از کمی سکوت  خوش و بش کردن بچه ها شروع شد. اول همه حرفای خوب می زدن... کلمات مثبت و جمله های زیبا... یواش یواش کانال عوض شد. یکی دو تا از بچه ها که بعدا شدن سه چهار تا!  زدن به بیراهه!

بحث سریال های تلویزیونی و ستار های سینما شد...

نسرین می گفت: آ خ از دست مامانم... وقتی سریال حضرت یوسف شروع میشه از اول تا آخرش مامان جونم مات و مبهوت میشینه جلو تلویزیون بایه لبخند مضحک و از جاش هم حرکت نمی کنه... بعدشم هی تکرار میکنه : الهی بمیرم. این بچه چقدر خوشگله! وای می بینی حضرت یوسف چه چشم وابرویی داره؟( که البته نسرین از قول مادرش گیلکی این جمله رو تکرار کرد " من تی ره بیمیرم... أ زای چه خوشگله! وایی دینی چه چیشم و ابرویی دره؟!" همه میخندیدیم) من هم به مامان میگم: آخه مادر من... این بچه رو این همه آرایش کردن خب معلومه قشنگ میشه ..هر چند که از نظر من خیلی هم زشت گریم کردن..

مینو: خوبه که تو گرفتاری منو نداری!..نامزدم سعید جمعه شبها خونه ماست. دیوونه نمیگه حداقل جلو من اینقدر تمجید زلیخا رو نکنه..مات زلیخا میشه و زیر لب میگه تخم سگ عجب خوشگله با این سنش!( البته بازیگر اون نقش) انگار نه انگار این همه سن و سالشه! منم حرص میخورم . برای همین وقت این سریال که میشه میگم بریم بیرون قدم بزنیم.

همه با هم زدیم زیر خنده

ریحانه: اینم شانس ما داریم؟! اینم زندگی ما داریم؟ کاش ما هم زلیخا بودیم. نشد که بشیم زن عزیز تهران یا زن عزیز اصفهان یا نه اصلا زن عزیز شهرک غرب .. وای خداااا..

همه در حال خنده بودیم که مینو زد تو سر ریحانه گفت:  اِی دیوونه! مثلا این عزیز مصر چی داشت که حالا میخوای زن عزیز  اصفهان و تهران بشی؟!!!

تو این شلوغی خنده و حرف... لیدا  که دل خوشی از مردها نداره گفت: آخ دلم میخواد شده فقط یه بار  فقط یه روز بشم مثل زلیخا سوار بر اون تخت روانش..دقیقا شش تا مرد هم زیر اون تخت روان!!!

 همین برام کافیه که برا یه روز هم شده با تخت روان از مردها سواری بگیرم!!!

خلاصه کلام اینکه من مونده بودم که مثلا این جمع یوگی و  تحصیل کرده و ورزشکار اینطور از داستان حضرت یوسف برداشت کردن وای به حال دگران...

یکی مامانش عاشق خوشگلی ـ یکی نامزدش شیفته ـ یکی میخواد زن عزیز تهران بشه نه نه حداقل زن عزیز شهرک غرب ـ  اوه اوه یکی میخواد فقط سواری بگیره از مردها!!!

خودمونیم هاااا.... منم کم وبیش تو کوک خط ابرو و خط چشم زلیخا بودم. فکر کنم تأتو رو  اول اونها ابداع کردن.

عجب جماعت فهیم ـ خلاق و پر احساسی...

چه هزینه باطلی برای فهماندن حقیقت به جماعت ظاهر بین!!!!

آخرش استادمون که تو جمع ما بود و سکوت کرده بود سرزنشمون کرد و برا تنبیه وادارمون کرد یکی از وضعیت ها ی سخت بنام سلام بر خورشید را ۵ بار تکرار کنیم...

نوشته شده توسط موج دریا در ساعت 11:10 بعد از ظهر | لینک  | 

 

خود پیچیده ام در بی قراری ها... در اشک و قهر...

 چون آهن گداخته ، بی شعله سوختن...

 پشت به انتظار داده ام!

 اینجا.

 در بی انتهای کویر آدمیت،

 سکوت صدایم می زند!

 دیگر بس است، فریاد!

 دیگر بس است، کوری!

 دیگر بس است، مردن!

 گوش فرا ده به خاموشی!

 بینا شو به مهتاب...

 رها شو از زنجیر تنهایی.

 _ آری،

 تنهاترینت، کنار توست...

 عطر عشق و آشتی را،

 کجا می جویی؟!

 معبود را

 کجا می جویی؟!

 که بهترینش، به تو نزدیکترین...

 و تو چه غافل،

 از ناداشته اش می جویی!!!

 و تو چه مستانه،

 به دل سرخ گلی دل بستی!

 سرخ گلی، که تنش،

 زودرس است پائیزش...

 و تو چه ساده،

 ز باغ قاصدانِ گل و مهتاب و بهار

 بگذشتی!

 وه! چه سکوت نابی...

 پیله ام را بشکست

 _همچو پروانه های عاشق،

 به باغ پُر زمهر عرش _

 پروازم داد،

 آوازم داد،

 رنگم داد...

 وندانم _

 در کدامین لحظه

  سوگ سنگین سرخ گلم

 ز سرا پرده ی یاد،

 برفت...

 هشتم مهر سال 87(موج دریا)

 

نوشته شده توسط موج دریا در ساعت 2:43 بعد از ظهر | لینک  |