
افق خاکستری!
دریا کبود و آسمان ابری
صدای باد از جنگل
صدای موج از دریا
صدای ریزش باران
ومن
با شعر های دفتر خیسم
طناب عشق می ریسم.
« حمید رفیعی»
انسان آنگاه سخن می گوید که با اندیشه های خود در آشتی و آرام نباشد...
و هر گاه دیگر نتواند در تنهایی دل خود بماند... در لب های خود زندگی می کند!
و صدا وسیله ی انصراف خاطر و گذراندن وقت است...
و بسیاری از سخنان شما اندیشه را نیمه جان می کنند...
زیرا که اندیشه پرنده ای است آسمانی!
که در قفس سخن شاید به راستی بال هایش را باز کند...
ولی به پرواز در نمی آید...
«جبران خلیل جبران»

دوست من! ای تو.. تويي که دوست می خوانمت...
اما... تو را بيش از يک دوست دوست دارم...
در ساحل دريا بودم ، نامت را چقدر بلند بر زبان آوردم
ای کاش مي شد بي درنگ جوابم دهي!!!
اگر می توانستي ازپشت ساحل سنگی که تورا علاقه مندانه
حول و حوشش می جستم پديدار شوی
يا اگر می شد تو را از دور ببينم، نشسته بر سنگ کنار ساحل
به انتظار آمدنم...
وه که حافظه ام را توان دنبال کردنش نيست،
با اين حال آن را به شکل ترانه ای خواهم سرود...
دلتنگم محبوبم...
جوانه ی وجودم را سپردی به فصل عشق و رفتی
هنوز درخشش زيبای تصوير خوبت
راه پروازم را آبی کرده ...ستاره وار!
و قلب سبز را هديه ام داد... خورشید وار!
دلتنگم دوستم...
خواستی زيبا بشم
خواستی جويبار آرام بشم
خواستی زلال بشم
در حال زيبا شدنم
در حال آرام شدنم
در حال زلال شدنم
دل بی قرار و شيدا شد...
دست رو تن شيدای دلم کشيدم و پنهانش کردم
اما صدايی مي آيد...
و خوب می دانم!
صدای قلب تو را! _ از نسيم می شنوم
که چون صدای دل است در سکوت واژه ها
وخود را جامه ی بی خبری پوشاندم..تا نسيم پنهانش نکند از من!
و من به ريسمان فرسوده ی تحملم آويخته ام...
و به حرمت شيدايی دل
به غمت مستانه و دل خوشم...

میان اشک مرد و زن فاصله و بازه ای از آسمان تا زمین است...
«ارد بزرگ»
