تبليغاتX
میکده ی زیست - کودکی و راستی
قلبم به همین خوش که در این میکده ی زیست چیزی که مرا نیست ریا است و دو رنگی ست

_ با محمد کو چولو گرم حرف زدن بودم.البته بيشتر اون برام حرف می زد

يه چيزهايي تعريف می کرد که شبيه به داستان های تخيلی وعجيب بود

بدون مکث همينطور ادامه می داد وبا هيجان تعريف می کرد...

ازش پرسيدم:محمد...اين داستان ها را کی برات تعريف کرده؟!! با ادای

بچه گانه اش گفت:هيچکس!!...اينها همش روياهای منه...

من که مجذوب حرفاش شده بودم گفتم: وای چه رويای قشنگي!

آخه رويا اينقدر زيبا؟!!!

بازم با يه ژستی که سر شار از پاکي کودکانه اش بود گفت:مي دوني چرا

اينقدر قشنگه؟!!!...

_آخه من هيچوقت دروغ نميگم... راستگوها روياهاشون قشنگه....

!!! خدای من... محمد کوچولو چه مي گفت؟! اون خيالات ناز و قشنگش

که مثل آب چشمه بکر بود و شفاف، فقط مي تونست از نهاد يه دل پاک

بجوشه...

ای که پشت ديوار بلند تنی

گر که خواهی زين حصار برهی

دل و جان را همه خادم جانان کن

کنون به بهشت برينش پرواز کن

 23خرداد87

نوشته شده توسط موج دریا در ساعت 0:31 قبل از ظهر | لینک  |