تبليغاتX
میکده ی زیست - ماهی دلم دریا می خواد
قلبم به همین خوش که در این میکده ی زیست چیزی که مرا نیست ریا است و دو رنگی ست

ماهی دلم دریا می خواد...

بازی با امواج می خواد...

شوق دیار مروارید می خواد...

صدای باد و بارون می خواد...

صدای کاکایی ها رو می خواد...

آخه زندونی شده!

زندونی قرار ها شد

زندونی پیمان ها شد

زندونی قانون شد

زندونش کوه داره...  جنگل سر سبز داره...  آب داره...

ـ دو تا گل خوشگل داره... چراغونیه دیوارهاش... نگهبان غبار آلودداره  

اما نفس نیست... صدای خوش نیست...راه نیست... کلام نیست...

ماهی دلم رهایی می خواد 

نمی خواد این زندون زیبا را

نمی خواد این تئاتر زیبا را

نمی خواد این نقاب های شادی را

نمی خواد شب و روز بی کلام را

چقدر خوب بود می توانستن با هم حرف بزنن

این عین راه رفتن رو شن های ساحله که

ریه های عشق رو آبی روشن می کنه

آخه میگن:«عشق بی حرف

به جان کندن می افته..»

این عین راه رفتن در کوهستان های دور

نگاهش رو تازه می کنه

این عین بازی با امواج دریاست

مثل پریدن رو پرهای موج...

که پُر از تب و تابش می کنه...

ای دلکم ..ای ماهی کوچولوی بی قرار...

گلایه نکن

آرام بگیر تو زندونت...

اونجا صیادی نیست

اونجا تورهای سیاه بی رحم نیست

اونجا هیچکی فکر صید ماهی نیست...

دلکم!

در افق های آبی زرین

سپیده دم دارد می دمد

تا رقص سپید امواج

ـ بر متن طلایی غروب

من نخستین صدای موسیقی آبی دریا را میشنوم!

بزودی هر آنچه که در مرگ بوده است

هر آنچه که بی نفس..بی صدا بوده

رنگ می گیرد..به زندگی  و بیداری می رسد...

این را «دوست» گفته است...

به یقین «دوست»را باور کن...

 

نوشته شده توسط موج دریا در ساعت 8:52 بعد از ظهر | لینک  |