
ای پروردگار من...
ای کاش می توانستم با ایمان فعال و فیّاض یک کودک و
با زبان ملکوتی فرشتگان تو را بخوانم...
من بخوبی می دانم که اینها را نه همه از سوی او
بلکه از تو دارم...
پس چرا همه جا شبح و صورت او را بین خود و من
قرار می دهی؟!!!
با این قلب ترسو و بزدلی که دارم امید چیرگی بر عشق را
از دست داده ام...
پروردگارا به من بیاموز فضیلت و پرهیزگاری را..
بیاموز عشق را..
گاه به تردید دچار می شوم ...
گاه پر هیز گاری را چیزی جز ایستادگی در برابر
عشق نمی دانم...
گاه فضیلتی والاتر از عشق نمی دانم....
گاه به خود می گویم:
من چگونه جرات می کنم نامی بر فضیلتی بگذارم که
طبیعی ترین تمایل یا خواست قلبم است؟!!
پروردگارا... مرا از پیچیدگی هایش برهان...
پروردگارا... در تلاش هستم قلبم را به تو بدهم.مرا همان ده که
عشقم می طلبد.
نمی دانم...آن کس که فضیلت و پرهیز گاری را با عشق در آمیخته است
چقدر خوشبخت و سعادتمند خواهد بود؟!