تبليغاتX
میکده ی زیست - ...پروانه شو!
قلبم به همین خوش که در این میکده ی زیست چیزی که مرا نیست ریا است و دو رنگی ست

 

خود پیچیده ام در بی قراری ها... در اشک و قهر...

 چون آهن گداخته ، بی شعله سوختن...

 پشت به انتظار داده ام!

 اینجا.

 در بی انتهای کویر آدمیت،

 سکوت صدایم می زند!

 دیگر بس است، فریاد!

 دیگر بس است، کوری!

 دیگر بس است، مردن!

 گوش فرا ده به خاموشی!

 بینا شو به مهتاب...

 رها شو از زنجیر تنهایی.

 _ آری،

 تنهاترینت، کنار توست...

 عطر عشق و آشتی را،

 کجا می جویی؟!

 معبود را

 کجا می جویی؟!

 که بهترینش، به تو نزدیکترین...

 و تو چه غافل،

 از ناداشته اش می جویی!!!

 و تو چه مستانه،

 به دل سرخ گلی دل بستی!

 سرخ گلی، که تنش،

 زودرس است پائیزش...

 و تو چه ساده،

 ز باغ قاصدانِ گل و مهتاب و بهار

 بگذشتی!

 وه! چه سکوت نابی...

 پیله ام را بشکست

 _همچو پروانه های عاشق،

 به باغ پُر زمهر عرش _

 پروازم داد،

 آوازم داد،

 رنگم داد...

 وندانم _

 در کدامین لحظه

  سوگ سنگین سرخ گلم

 ز سرا پرده ی یاد،

 برفت...

 هشتم مهر سال 87(موج دریا)

 

نوشته شده توسط موج دریا در ساعت 2:43 بعد از ظهر | لینک  |